من مطرود

و حال من غرق شده ام. درست می گفت که من یک قدم به نیستی نزدیک شده ام. من می خواهم در مرز نیستی به عیش پردازم، اما انگار جاذبه اش زیاد است، مرا کشید و در آن غرق شدم. پوچی بود. هیولای نیستی..... و حال تبدیل به غلامی شده ام برای عروسک خودم. به خاطر جایگاهی که میان اذهان دارم باید نباشم. نبودن من، بودن مرا در اذهان تضمین می کند. نه! نه بودن من در اذهان، بلکه بودن آبرویی از من. بودن من غلام نبودنم می شود و جاذبه ی هیولای نیستی دوچندان می شود. حال آنچه مرا نابود می کند، خودم هستم. آن چه بود مرا نبود می کند، خود بی هویت و بی حمیت منست. من طرده شده ام. من ....... بی من.

/ 1 نظر / 7 بازدید
یه نفر

کلی نقد کردین اما من متوجه نشدم مشکل از کجا بود![سوال]