افتراق

اواسط زمستان بود. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت. دو مرد جوان شانه به شانه هم با گام های آرام اما ناموزون چنان که هیچ گونه شتابی در آن احساس نمی شد و گویی برای پرسه زدن در پیاده روی سمت راست خیابان طویل و مملو از درختان چناری که مانع آن می شد که آخرین پرتو های کم رمق نور به خیابان برسد، طی طریق می کردند. هوا آن چنان سرد بود که با هر بار نفس کشیدن، بخاری پیدا و به سرعت ناپدید می شد. بوی ناخوشایندی که به خاطر کودی بود که به تازگی به درختان داده بودند، در هوا متصاعد بود، به طوری که چهره در هم رفته یکی از آن دو جوان که از دیگری سر به حساب تر به نظر می رسید،بیشتر در هم رفت.

بالأخره قفل سکوت توسط همان جوان شکسته شد:

- واقعا که هوای مزخرفیه..... حالم از این ماه به هم می خوره..... می دونی وفتی هوا این طور سرده ولی هیچ ابری و هیچ نشونه ای از برف و بارون نیست مثل چیه؟ انگاری که گرفتار عقبه لذت یکی دیگه شدی و تو باید تاوانشو بدی. من هیچ از این جور وضعیت خوشم نمیاد.

جوان دیگر که گویی سخنی لذت بخش شنیده،با هیجانی که یکباره در چهره اش نمایان شده بود، گفت:

- چند روز پیش دوباره همون که بهت کنه شده بود رو دیدم، از دستت بدجوری شکار بود.

جوان لحطه ای درنگ کرد تا تأثیر سخنش را روی رفیق خود که با بیزاری تمام گوش تیز کرده بود، ببیند و وقتی نفرت دو چندان دوستش را دید، بیشتر شکفت و با هیجان ادامه داد.

                                                                                             ادامه دارد......

/ 1 نظر / 11 بازدید

ادامه اش پس؟؟!!!